تبلیغات
ناکجا آباد دیوانگی - مطالب اردیبهشت 1396
 
ناکجا آباد دیوانگی
دردهای تکراری من
درباره وبلاگ


my instagram: mansournaderi201

مدیر وبلاگ : منصور نادری پور
نظرسنجی
میزان رضایت شما از نوشته های من؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


جمعه 1 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : منصور نادری پور
کافه نادری:
#زخم_خورده که بشی میشی یه سگ هار...گرگ نمیشی میشی سگ...فقط پاچه میگیری...نه سفره دلتو  واسه کسی باز میکنی نه میذاری کسی واسه تو دلم دلم کنه... میشی خودت و خودت...میفهمی که به هیشکی جز خودت نمیتونی تکیه کنی...دیگه همه دردات میشن مث یه سردرد کوچیک...نه زخمت یادت میره و نه خوب میشه؛ فقط بهش عادت میکنی...عادت کنی دیگه چیزی واست سخت نمیشه...ما به خیال خودمون خیلی چیزارو انداختیم پشت سرمون و یه آب هم روش...ولی نه...حکایت دل و دلدادگی که شوخی بردار نیست؛ حکایتش حکایت اون قناریه که جفتش مرد؛ صاحبش بعد از اون هر جفتی واسش میاورد میذاشت تو قفس میمردن؛ تا روز سوم بازم یکی دیگه گذاشت تو قفس که همدمش بشه؛ ولی وقتی صب پاشد دید خود اون قناری اصلیش مرده؛ آدما هم اگه وصله ی هم نباشن اگه تار و پودشون با هم جور در نیاد؛ اگه واسه کنار هم بودن از اولش دل دل کنن میشن مث همون قناری؛ یا خودشونو دق میدن یا بقیه رو؛ بیچاره اون قناریا؛ با پای خودشون که نرفتن تو اون قفس...
هزارو اندی هم بگذره نمی تونی با زندگی اجباری کنار بیای؛ درسته که عادت میکنیم درسته که میتونیم تحملش کنیم ولی همین که کتاب زندگیتو ورق میزنی و مرور میکنی هر دفه که برسی به اون سطرایی که زیرشون خط کشیدی یه آه سوزناک از ته دلت میکشی که حتی جرات نداره از گلوت بزنه بیرون و همون سر دلت میشه یه بغض سنگین...وقتی خودتو خاطره هاشو میریزی جلوت تا بعضیاشو گلچین کنی و بقیشو بریزی دور ولی میبینی که هیچ چیزی دور ریختنی نداری؛ همشون واسه خودت و خودش یه دنیایی بودن و هستن؛ همشونو میذاری کنج دلت و به هیشکی هم اجازه نمیدی که به حریمت تجاوز کنه.
وقتی با همه ی این دلدادگیات باز شدی جفت اونی که هیچ جوری دلت نمیتونه با دلش با بودنش کنار بیاد بدون اینجای قصه ی زندگیت اینجای داستان دلدادگیت باختی...خیلی هم بد باختی؛ حتی بهترین زندگی رو روبراه کنین حتی بشین ملکه و شاهزاده ولی هر وقت که اسمشو میشنوی هر وقت که دلت حضورشو یه جا احساس میکنه دلت میشه اسپند رو آتیش؛ آروم و قرار ازش میره و شروع میکنه به تندتند صدا دادن...
به هر کی جز خودمون و دلمون میتونیم دروغ بگیم؛ لبخندای الکی؛ دورهمیای بیخودی؛ قدم زدنای بی هدف؛ همشون واسه اینه که صورتمونو با سیلی؛ سرخ نگه داریم...
وقتی یه دنیا عشق خودتو و عشق عشقتو میذاری کنار و میری تو آغوش سنگی و بی روح اونی که نیمه ی تو نیست؛ به خودت و به عشقت و همه ی دنیا بد کردی و میشی بدهکار دنیا...میشی قصه ی بی وفایی سر زبونا...میشی یکی که به خودش هم بدهکاره...
چقد دردناکه اینکه با همه ی وفاداریت بشی کلمه ی داخل پرانتز...

#منصور_نادری 

عضویت در کانال تلگرام از طریق لینک زیر:

کافه نادری
یاداشت های ذهن بیمار من.


https://t.me/cheshmanekhisemanmansour




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 1 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : منصور نادری پور
کافه نادری:
حدسم این بود که می شوم همه کس او؛ یعنی می شوم همان پاره ی تنش؛ حدسم این بود که او فکر نبودن من را هم نمی تواند با خودش زمزمه کند چه برسد به واقعیتش..
تمام فکرهایم شده بودند"او"؛ تمام خوابهایم را خودش با دست خودش می نوشت و همان هم می شد؛ به من می گفت که باید مرا امشب با فلان لباس و فلان تیپ؛ در خوابهایت ببینی؛ من هم تمام فکرم را روی حرفهایش متمرکز می کردم و همان هم می شد...
حدسم این بود که خداوند فقط یکی از اورا اینطور آفریده تا اینگونه برایم دلبری کند و اینگونه من را دوست بدارد؛ خواب هایم او باشد و خوابهایش من باشم...
حدسم این بود که دلش آنقدر برای من تنگ می شود که جهان را برای دیدنم و داشتنم به هم می ریزد...
تنش را برای لمس دستان یکی دیگر میخکوب میکند؛ لبخندش را برای یکی دیگه دفن می کند؛ کنار یکی دیگر به اندازه ی یک نفس کشیدن دوام نمی آورد...
حدسم این بود که طالع و بختش فقط من را قبول می کند؛ من را در دریای محبت خودش جا می دهد؛ برای من از همه چیزش می گذرد...
حدسم این بود که من می شوم همان شادی خانه ی خودمان؛ پسر و دخترمان را من به مدرسه می برم؛ شب ها او برایشان قصه می گوید؛ می رویم کنار دریا آنها برای خودشان بازیشان را بکنند و ما هم عشق بازیمان! 
حدسم این بود که هم دلش هم جسمش و شناسنامه اش مال من می شود تا هر وقت که دلم بخواهد بتوانم نگاهش کنم و او را ببوسم...
سر دردهایم را او کنارم میماند و دستش را روی پیشانی ام می گذارد و من گرمی دستانش را با تمام وجودم احساس میکنم...

اما
فقط حدسم بود.

#منصور_نادری 

لطفا به کافه نادری در تلگرام بپیوندید.

کافه نادری
یاداشت های ذهن بیمار من.


https://t.me/cheshmanekhisemanmansour




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 1 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : منصور نادری پور
دوستان عزیز سلام.
پوزش میخوام به دلیل تعطیلی کار وبلاگ تو یه مدت.
دوباره برگشتم.
شاد باشید




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :