تبلیغات
ناکجا آباد دیوانگی - مطالب مهر 1393
 
ناکجا آباد دیوانگی
دردهای تکراری من
درباره وبلاگ


my instagram: mansournaderi201

مدیر وبلاگ : منصور نادری پور
نظرسنجی
میزان رضایت شما از نوشته های من؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


پنجشنبه 10 مهر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
برای تو می نویسم
برای لحظه های ابدیت تاریخی
یک نفر دستم را فشرد
بی هوا هوایی شدم
به سان یک مرد دلم بمرد
مرد و جانی تازه گرفت
در امتداد سکوت نگاه ما
به یکبار نگاهت چشمانم را به زندان کشید
فریاد گلویم را با سکوت سرکشیدم
در انتظار مهربانی دستانت جان گرفتم
میخواهم قصه ی عشقمان بر روی قلب تاریخ حک شود...
تا آتش بگیرد جگر فرهاد و شیرین
و بغض کنند لیلا و مجنون
و قصه ی عشقمان
صفحه ی اول کتاب های دبستان می شود
که اشک معلم را روی سطرهایش جا می دهد







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 5 مهر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور


دستانم را بگیر و مرا رها کن از این همه حصار دلتنگی....
دستانت برایم امن ترین خاطره است....
دستت را رها نکن که نقش قلبم به هم می ریزد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 2 مهر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور

نقش تو چه زیبا در دل نشست......خواب تلخ بی کسی هایم شکست

بی سرانجام غصه ها پرپر شدند...خنده ها پیکی به دست بردرشدند

مهر تو اندر دلم نقشی ببست.....نقش های غیرتورا در هم شکست

آری عشق بودن این پیوندهاست....رازهایی در پشت این لبخندهاست

رازهایی در نگاه سرسری..........در دلت گوید زهر کس بهتری

عشق در یک نگاه زیبا شود......بعد از آن در چهره ات پیدا شود

«عشق یعنی در جدال خستگی....سعی اندر قطع هر وابستگی»

روح من از عشق تو پر می کشد....جام های غصه را سر می کشد

غصه ام با بوسه ات همساز شد...قصه ی مجنون دگر آغاز شد

تو شدی لیلا و در جانم شدی....در حریم عشق، درمانم شدی

اما افسوس زتو دورم کردند....من نخواستم،لیک مجبورم کردند

همه عهدکردند که شکستم بدهند...یا که لااقل کار به دستم بدهند

کم کمک این دل،ترک برداشت.....ذره ای از درد مشترک برداشت

درد دیوانگی،تنهایی زار زدم......بی سبب فکرم را دار زدم

ناب ترین شعر من داد بزن.......فاصله کم نشد، فریاد بزن

بی جهت شوم  زائر چشمانت...یا که مست ترین شاعرچشمانت

شاعری که دردش را نمی دانند....از نگاهش بغض را نمی خوانند

تصویر تو مرا در هم ریخت.........قاب عکست را بر دلم آویخت

من سراپا در نگاهم درد شدم.....در فراقت،پیکر چند مرد شدم

آخر منصور کنارت جان میگیرد.....« با این همه هربار زبان می گیرد»

تقدیم به تو با تمام احساس بارانی ام....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :