تبلیغات
ناکجا آباد دیوانگی - مطالب شهریور 1393
 
ناکجا آباد دیوانگی
دردهای تکراری من
درباره وبلاگ


my instagram: mansournaderi201

مدیر وبلاگ : منصور نادری پور
نظرسنجی
میزان رضایت شما از نوشته های من؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


دوشنبه 31 شهریور 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

وهر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
وقلب
برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
 
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .
روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست وجوی قافیه
نبرم .
روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد
روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
ومن آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم...

شاملو





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 12 شهریور 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
اینجا عشق را به دار زده اند ولی من همچنان عاشقت می مانم....
تورا تا مرز بی نهایت عاطفه ها عاشق می مانم...بگذار دوست داشتنم را در قالب روحم برایت به هدیه آورم...
نمی دانم...من از میان این همه گرگ های گرسنه ی روابط و محبت، فقط تو را دارم...
نمی خواهم کسی دیگر برایت ترانه ی عاشقانه بخواند..
تو در قلب من هستی و برای من...دیگران حق ندارند دردهایشان را برایت آواز بخوانند...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 2 شهریور 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
خسته نباشی...
بازی را تو بردی.
من بازی را باختم.
دیگر نمی خواهم برای خاطر من از کسی بگذری...من از تو گذشتم.
روزی می آید که خاطرات تک تک واژه های عاشقانه ام آزارت می دهد...







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 1 شهریور 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
دیگر به بودنم شک دارم...به باورم شک دارم...به حرف های زیبا شک دارم...من رویاهایم را روی آب ساخته بودم.
دست ناجوانمرد روزگار تمام رویاهایم را به دست باد داد.حرفهای آدم های زخم خورده در گوشم طنین انداز می شود که می گفتند: عشق، مفت نمی ارزد...
عشق های تقلبی، وعده های بی سرانجام، باورهای غلط، حرف های عاشقانه ی هوس برانگیز، دلخوشی های محدود، دوست داشتن های بی عمل، اینها همه زخم های عشق است...زخم های عشقی که تمام غمهای عالم را یکباره به خورد من داد..
گاهی انسان با وعده ها و رویاهای شیرین دلخوش است و نفس می کشد...گاهی انسان به غیر از این رویاها هیچ چیز دیگری ندارد.شاید می داند که به آنچه می خواهد نمی رسد ولی دوست ندارد که بپذیرد...دوست دارد که به دل صاف و ساده ی خودش همین رویاها را هدیه کند...می خواهد دل کوچکش خودش واقعیت را بفهمد نه به زور آن را در حلقش فرو کنند...اما افسوس که روی زمین خدا داشتن رویا جرم است و قبولش گناهی بدتر...همیشه دلخوشی های آدم ها اندک هستند...کسی که ملکه ی قلبت است و بی هیچ واهمه ای دستش را در خیابانهای شلوغ در دستت گرفته ای و شانه به شانه ی هم لحظاتت را با او عاشقانه سپری می کردی به یکباره چنان آب سردی بر پیکره ی وجودت می ریزد که تمام دنیا روی سرت خراب می شود و همه ی گذشته و وعده های عاشقانه اش مانند یک فیلم از مقابل دیدگانت گذر می کند و تا به خود می آیی می بینی که هیچ چیز نداری جز یک دل زخم خورده ی فرسوده که دیگر هیچ جا خریداری ندارد...
کسی که بهترین بهانه ات برای زندگی بود حرف هایی میزند که بدترین بهانه ات برای مردن می شود...
اینها همه شاهکار عشق است...عشقی که آن را مقدس می پنداشتی...مگر یک عاشق غیر از دلش دیگر چه سرمایه ای دارد؟
چرا همه ی سرمایه ی وجودش را یکباره از بین می بریم؟صحبت از عشق دوطرفه است....یک طرف عاشقی که ماه ها برای داشتن عشقش رویاها در سر می پروراند و طرف دیگر معشوقی که در فکر این است چگونه این کلبه ی کوچک رویاهایش را ویران کند...تا اینکه می رسد آن روز و همه ی ملائک نظاره گر این صحنه هستند که چگونه دل یک عاشق شکسته می شود و از بین می رود...آنگاه فرشتگان خدا به حالش اشک می ریزند و سجده ی شکر بجا می آورند که انسان نشدند...قیامتی دیگر است این  بربادی آرزوها...قیامتی که فقط خدا آن را می بیند...ولی افسوس که هیچ دادگاهی و حسابرسی در آن نیست...دریایی از عشق همه ی سرمایه ام بود...من وجودم را پای این عشق گذاشته بودم...انصاف نیست که مرا اینگونه ناامید کنی...من واقعیتت را نمی خواستم فقط دلخوشی اش را می خواستم...حقیقت را برای خودت نگه می داشتی...
نمی دانم تو با من چه ها کردی ولی خدایمان می داند...تو بغضی به قلب من هدیه دادی که فقط با خاک شدنم پاک می شود...نمی توانم و نمی دانم لبخند بزنم...همه چیز را به یکباره از دست دادم...من پیش خودت و خدایت از تو شکایت خواهم کرد...من نیازی به این واقعیت طوفانی نداشتم...مثل همیشه با این جمله قلبم آرام می گرفت و به همین جمله ات قانع بودم که می گفتی: هر چه خدا بخواهد...
همین برایم کافی بود بدون اینکه چیز دیگری بر زبان بیاوری...
اما تو اینگونه نخواستی و مثل همه مرا مجبور به زندگی کردن با کسانی کردی که نمی توانم....
من برای وصالمان شمعی روشن کرده بودم که آن را خاموش کردی.دیگر از تو چیزی نمی خواهم.
لیلا و مجنون برای هم جان می دادند و سر به بیایان می زدند....فرهاد برای شیرین کوه را کند و جان داد...زلیخای اشراف زاده سالهای سال در پی یوسف می گشت و ملامت همه را به جان می خرید...اما ما چه کردیم؟؟؟؟
ناامیدی و سکوت....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :