تبلیغات
ناکجا آباد دیوانگی - مطالب مرداد 1393
 
ناکجا آباد دیوانگی
دردهای تکراری من
درباره وبلاگ


my instagram: mansournaderi201

مدیر وبلاگ : منصور نادری پور
نظرسنجی
میزان رضایت شما از نوشته های من؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


یکشنبه 26 مرداد 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
مهربانم....
حرمت نگاهم را با چشمانت دریاب...من در این سرمای عاطفه ها محتاج نوازش چشمان تو هستم....
ای بودنی ترین مخلوق خدا....اشکهایت را برای فاصله هایمان قاب کن تا آینه ای باشد برای خاطرات با هم بودنمان...
من تو را بی بها و بی بهانه دوست می دارم...
از عشق با من بگو و همچنان از عشق بگو....تمام تنم در پیله ی گرمای عشقت داغ شده است...گرمایی که عطشم را برای دستانت بیشتر و بیشتر می کند...
از عشق با من بگو...تمام دریای احساست را برای من بگذار تا مرا غرق در خود کنی...

بودنت را می خواهم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 16 مرداد 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
دیریست که دستانم یارای همخوانی با دلم را ندارند...
این روزها لحظه هایم عجیب سرد شده اند....رویای ما آنچنان زیبا بود که شب ها به آغوشش می کشیدیم و چشمانمان را می بستیم اما افسوس...
اما افسوس که فلک با ما سر جنگ داشت...
و زمین و زمان نیز به ما فهماندند که رویای شما جرم سنگینیست که سایه اش چشم حسادت زمین را باز نگه می دارد...
اما افسوس که میان ذوق رویای شیرین من و تو خدایمان فاصله انداخت...نمی دانم چه شده که احساس هاس شیرین نیز با ما سر جنگ دارند.
کاش می توانستم مثل همه به بازی های گرگ روزگار بی تفاوت باشم...
افسوس که تخته سنگ های رویای ما مرغابی عشق را ندیدند...
اما دستانت را رها نخواهم کرد و بی هیچ واهمه ای وجودم را میان بازوانت رها میکنم تا مرحمی باشد برای این دل کهنه ام.
منتظر امید از دست رفته ام می مانم تا با تو قسمتش کنم...

به امید دیدار.....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 6 مرداد 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
چقدر دل های آدمها این روزها بیصدا می شکنند
و .....
 و هیچ دادگاهی خرده هایش را جمع نمی کند
و ....
   
هیچ مجازاتی برای هیچ کس نیست....
 
این روزها دوست داشتن را هیچکس نمی فهمد....صداقت و راستی واژه ای بیگانه در حریم عشق هستند....
خدایا....ما آدم هایت لیاقت عشق را نداشتیم، این هدیه ی گرانبها برایمان زیاد بود...کاش دوست داشتن را به آدم هایت تقدیم نمی کردی....

خدایا...لیلی از مجنون می گریزد و شیرین از فرهاد......فرهاد.... تو برای عشق جان دادی ولی ما دل را هم به زور می دهیم و با اندک کلامی تمام حرمت های عشق را زیر پا می گذاریم....
فرهاد ما را ببخش که اینگونه راهت را ادامه می دهیم....زلیخای وجودمان کشته شده و دیگر نفسی ندارد....

زمزمه ی وجودم همیشه این بوده که عشق مقدس است و آستانه ی تحمل همه را بالا می برد ولی......نمی دانم....حتی برای هم کلام شدن با آن که دوستش داری باید برای واژه هایت گذرنامه داشته باشی تا مبادا از تو رنجیده شود....من ساده می اندیشیدم ولی خدایا دنیای عشق جور دیگریست.....
 
کاش کسی بود تا صدای شکستن دلها را می شنید...دلم گرفته است و در حوصله ی هیچ کس نمی گنجد....خدایا من دنیایت را نمی خواهم....
ولی....

ولی همیشه "او " را در همه جای هستی ات شادی هدیه بده....و باقی خط سفید زندگیم را به " او " بده.....من از تو چیزی نمی خواهم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 3 مرداد 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
امشب دلم هوای آسمان دلت کرده است...ثانیه های نبودنت در پشت پنجره ی دلتنگیم سرک می کشند.
ای رویایی ترین خلقت خدا...لحظه ای نقاب را از چهره ات بردار تا عاشقانه های من گونه هایت را بوسه باران کند.
واژه های من با بودن تو توازن عاطفی پیدا می کنند.خط های دلتنگیم را به یادگار برایت می گذارم...شاید بامدادی نزدیک نه صدای خروس سحر خوان و نه مؤذن صبحگاهی گوش هایم را دیگر ننوازد اما تو بدان و همچنان با یادم بخوان....
و من بیصدا در زیر آوار بغض ها و سکوتم ذره ذره از وجودم را می خورم تا اسیر کرم های جهالت دیگران نشوم....
نمی دانم چه کسی حرمت حریم قلبم را می فهمد اما میدانم تو بی ریا اینجا قدم گذاشتی و تنهایی ملولم را زندگی و روحی عاشقانه بخشیدی...

بخاطر خوبی هایت همیشه خوب بمان...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 1 مرداد 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
تو چه می دانی که روزگار من بی تو قیامتی دیگر است؟

تو چه می دانی که تنها پناه بی کسی هایم بغض هایی هستند که خودم را پشت آن ها مخفی می کنم...؟

و امشب....

آنچنان مست این غم ها شده ام که بودشان را لازمه ی حیات خاکستری ام و نبودشان را رنج و عذاب خویشتن می دانم.

نمی دانم....
 دیگر نوشته هایم برایم تهوع آور شده اند.

 و چه زیبا گفته اند:

"" گاهی آنقدر دلتنگ کسی می شوی که اگر خودش بفهمد، از نبودنش خجالت می کشد""




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :