تبلیغات
ناکجا آباد دیوانگی - مطالب تیر 1393
 
ناکجا آباد دیوانگی
دردهای تکراری من
درباره وبلاگ


my instagram: mansournaderi201

مدیر وبلاگ : منصور نادری پور
نظرسنجی
میزان رضایت شما از نوشته های من؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


سه شنبه 31 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
روح من از عشق تو آزاده شد                                   همچو عطری بر سر سجاده شد

 آن زمان که دلم عاشق بشد                                   دیگر از چشم همه افتاده شد

لب چو وا کردیم بگوییم عشقمان                             هر کسی سنگی به دست آماده شد

سیب دنیا را نخوردم من ولی                                     بی وفایی از مرامش زاده شد   

 تا تو برگردی دلم هر ثانیه                                         منتظر روی خطوط جاده شد      

چون شدم مست نگاه چشم تو                                حل هر بحران برایم ساده شد




تقدیم به تو...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
از:من
به:.....؟؟
 
سلام عزیزم....باز هم من و باز هم دنیایی از دلتنگی برای تو.دلتنگی که مانند خوره به جانم افتاده و هر دم  صفحه ی روحم را می خراشد.دلتنگی که فقط می توانم آن را در سقف پوشالی نوشته هایم مخفی کنم تا برایت چکه کند.واژه های عریانم را لمس کن تا وجود خالی ات را میان بازوان دلتنگی هایم احساس کنی.راستش را بخواهی این روزها حال و هوای دلم ابریست و دستان دعا کاری برایم نمی کند.نمی دانم کجای قصه ام را کودکان نوشته اند که بازی های کودکانه را تداعی می کند.چه میشد کسی می فهمید که من دیگر بزرگ شده ام و قلبم برای خودم نمی تپد و با هر تپش رویایی را می پروراند. رویایی که همه ی آدما می خواهند مقابل آن سد بسازند.غصه ها، ترس ها، تردیدها، خنده ها، گریه ها و حتی فکرهایم در دست دیگران است.
محبوبم... من محتاج هیچ دریچه ی نگاهی نبودم که پنجره اش را به رویم باز کند، من خودم بودم و وجودی از عشق و در انتظار کسی که مرا از عمق دیوانگی هایم بفهمد و تا دور دستها مرا ببرد و دستهایم را همچنان محکمتر بفشارد.... و نمی دانم تو از کجای قصه ام پیدا شدی و با نوازش مهربان نگاهت دلم را آنچنان ربودی که دیگر بودن را نمی فهمید.ولی من نمی دانستم که اینجا دوست داشتن تو جرم و گناه است.اما حالا که این را می دانم....و می دانم که دوست داشتنت را نباید فریاد بزنم...اینجا همه و همه به ظاهر فریاد دلت را از عمق جان گوش می دهند و می شنوند اما پای عشق که به میان بیاید آیه ها و کلام خدا را برایت تفسیر می کنند.عزیزم ...من دیگر نمی توانم جماعتی را بخواهم که دلم را زندانی کرده اند تا مبادا کسی را دوست داشته باشد...اما من از پشت میله های سکوتم می توانم دوست داشته باشم و از پشت همین پرده ها آن را فریاد بزنم اما افسوس که این جماعت نفرت را بیشتر از محبت می شنوند.
این جماعت خیلی می فهمند همه چیز را خوب می فهمند، عزیزم مبادا از دوست داشتن برایشان بگویی...آنها همه چیز را می فهمند...نمی گذارند اندکی آسوده باشی، حتی در رویاهایت با تو سر جنگ دارند.
محبوبم...نمی دانم دیگر آسودگی را برای قفس تنگ تنهاییم بخواهم یا برای دیگران...نمی دانم دفتر زندگی خودم را نقاشی کنم یا رویاهای دیگران را رنگ آمیزی کنم.نمی دانم وجودم برای قفس تنگ خودم است یا برای دنیای دیگران...
اما تو بدان من نمی توانم آسمان عشق را بدون وجود تو زیبا ببینم...
نمی دانم شاید معیار عشق این روزها " مصلحت " باشد....
 پایان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
کمی آهسته تر گامهایت را را روی خطوط نوشته های پریشانم بگذار...
 
 .......

ساده از آنها نگذر....با دل نوشته ام باید با دل بخوانی.

نوشته هایی که می خواهم بی محابا باشند و با جسارت ولی افسوس بامحابا هستند و بی جسارت...

نمی دانم به روزهایی بخندم که گریه کردم و یا به روزهایی که خندیدم گریه کنم.
 
می دانم تو روزی مرا در آغوشت خواهی گرفت
 
شاید وجودم را
       
وشاید عکسم را که روی آن نوشته شده:
 
     "  چهل روز گذشت" 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 29 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
دریا بدون منو تو/انگار یه چیزی کم داره
بدون ردپای ما/ یه عالمه غم داره



"با تو دریا نیز با من مهربانی می کند "

با تو دریا نیز با من مهربانی می کند...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 29 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
تمام حرف امشب من این است:
            
"   نمی توانم آنچه می خواهم برایت بگویم
                                            
                                                      و من از میان این همه حروف گنگ و مبهم دیوانگی هایم 
                                               
                                 
                                                                                                                                    حرف (ت) را می گویم تو تا آخرش را بخوان"








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 27 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
گاهی به اندازه ی نیازم دلتنگیت را برای خودم تجویز می کنم
                                    
                                                 تا...
                                                                                                       
                                                 دارویی باشد برای قلب زخم خورده ام.



این پایان راهم نیست....


من دلتنگیت را برای فرداهای مبهمم می خواهم.............

                                                                                            فرداهایی که....





نمی دانم تو را دارم یا یادت را.........








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 27 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
سلام پدرم....
اکنون مدتی است که از رفتن تو می گذرد ولی من هنوز نمی توانم باور کنم،نمی توانم رفتنت را تقدیر بدانم.کاش بیشتر می ماندی  تا بتوانم بیشتر دستانت و نگاه دلسوزانه ات را ببینم، پدرم تو دردهای زیادی را برای ما متحمل شدی ولی هیچ وقت خم بر ابرو نمی آوردی.تو ذره ذره از وجودت را فدای لحظه های ما کردی ولی
نگاهت همیشه رضایت بخش بود...
پدرم...دلم برایت تنگ شده است و کسی نمی تواند بفهمد...چون همه کسی را دارند که هنوز به او می گویند پدر، نمی فهمند چون همه براین باور هستند که پسر نه گریه می کند و نه دلش تنگ می شود...اما من می گویم که هم برایت اشک می ریزم و هم هر روز دلم تنگ می شود...
شاید همه فکر  کنند که مرگ تو برایم کهنه شده است اما نه پدر...هر روز غم نبودنت را سر می کشم که مانند شرابی تلخ روحم و جسمم را آزار می دهد...
پدرم دلم برایت تنگ شده است...حتی درختانی که با دستهای مهربان و رنج کشیده ی خودت بزرگ کردی بدون تو قطره ای آب را به زور می خورند...من می توانم این را بفهمم...پدرم درختانت هم بدون نگاه مهربانت کمرشان را خم کرده اند...
من در حضور دیگران نمی توانم گریه کنم و مجبور میشوم بغض تلخم را به تنهایی سر بکشم ولی گاهی با تو و یاد تو و عکسی که دارم خلوتی می سازم که غم نبودنت را اشک می ریزم و می دانم که تو مرا می بینی.
روز پدر که می شود من نمی دانم چه هدیه ای به تو دهم برایت قرآن می خوانم ولی اشکهایم بودنت را می خواهند که آرام بگیرند...
دلم هیج بهانه ای را قبول نمی کند...
پدرم توخیلی زود ما را تنها گذاشتی و رفتی...
من درد نبودنت را چگونه به دیگران بفهمانم...
پدرم هزار سال هم از رفتنت که بگذرد ولی من هنوز در توهم بودنت سیر میکنم...هنوز هم شانه هایت را برای تکیه گاهم می خواهم...هنوز هم دستانت را برای آرامش چشمانم می خواهم...
وقتی که تو رفتی دلم نیز مانند سقف اتاقمان ترک برداشت ولی کسی نمی فهمد...چون همیشه لبخندی بر لبانم است که کسی نمی تواند غم پشت آن را ببیند..
پدرم مرا ببخش که وقتی رفتی برای خداحافظیت آنجا نبودم...من وقتی نبودنت را احساس کردم که جسد تو نیز در خانه نبود و  زیر خاک آرام خوابیده بودی...
من نتوانستم تورا ببینم.
پدر نازنینم از تو ممنونم بخاطر همه ی خوبی هایت...بخاطر درسهای بزرگی که به من دادی، بخاطر خوبی هایی که در دفتر دلم نوشتی...بخاطر همه چیز و همه چیز...
پدرم...من یتیم نشده ام من تو را در قلبم و وجودم دارم و هیچکس مثل تو نیست...اینجا آنقدرها هم خوب نیست می خواهم پیش تو بیایم...اینجا آدمهایش از خوبی بیزارند...ولی تو خوب بودی و برای دیگران هم خوب بودی.پس من یتیم نشده ام...من خوبی هایت را در قلبم به یاد دارم...وجودت را در دلم زنده نگه داشته ام...
پدرم نگران چیزی نباش..ما اینجا همه حالمان خوب است و مادرم مثل گذشته ها نان می پزد و برایمان مثل تو همچنان خوب است.مادرم غمش را از ما پنهان می کند اما من در چهره خسته اش هر روز این غم سنگین، غم نبودنت را می بینم.من می توانم بغض مادرم را ببینم وقتی که جای خالی تو را در سفره خانه مان می بیند...
پدرم نمی توانم باور کنم که وجودمهربان تو داخل تکه پارچه ای سفید پیچیده شد و به خاک سپرده شد.من تورا به خدا سپرده ام نه به خاک.
همه می گویند تو مرده ای، همه وقتی اسم تو را ببرند میگویند پدر مرحومت، حتی در شناسنامه ات نبودنت را ثبت کرده ان اما من نمی خواهم باور کنم نمی خواهم این دروغها را باور کنم.پدرم تو برایم زنده ای و با من حرف میزنی.نگاهم میکنی و می فهمی مرا...دیگر کسی حق ندارد که بگوید تو مرده ای.


پدر مهربانم همیشه دوستت دارم....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 27 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
ساعت 3 بامداد...باز هم نیمه شبی دیگر در رمضان 93 و من روی تخت مستطیلی ام در چهار دیواری اتاق خوابگاهی که سکوتش لذت اشکهای داغم را بیشتر میکند...انگار هضم دلتنگی برایم خیلی سخت شده است.من از خیلی ها دلگیرم...
آنهایی که خودشان را مقدس پنداشتند و مرا با خدای خودم بیگانه دانستند، آنهایی که از پشت پرده ها عاشق می شدند و عشق خودشان را تا عرش بالا می بردند ولی صراحت عشق من را بی خدایی دانستند...آنهایی که فکر می کردند فقط خودشان با خدا رفیق هستند.آنهایی که تمام دارایی قلبشان را برای دوست داشتن عشقشان تقدیم کردند ولی وقتی فهمیدند که من نیز دوست داشتن را می فهمم و قلب و وجودم را بی بها تقدیم می کنم تهمت بی خدایی به من زدند.
آنهایی که دم از خدا و قرآن می زدند و تارهای ساز عشقشان را برای کسی که دوست داشتند کوک می کردند ولی تار دل من را به بهانه ی دشمنی با خدایم پاره کردند....
من نیز خدا را دارم، من نیز شبها با خدای خود خلوتی از عشق می سازم، من نیز سجده های نمازم را با عطر حضور خدایم رنگین می کنم،ولی مانند شمایان به چیزی تظاهر نمی کنم و خدایم را برای نام و نان نمی خواهم...
من سنگینی بودنم را خودم می توانم به دوش بکشم.من هق هق شبانه ام را خودم می توانم سر بکشم ولی شما را که دوست داشتن را فلج ذهن و قلب می دانید نمی توانم در حریم عاشقانه ی خود راه دهم.
 وحرف آخر....

                               چه بی نهایت هستند آنهایی که دوست داشتنم را [جهالت] می دانند.
 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 26 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
ساعت از مرز دلتنگی گذشته است و دل من بی صدا فریاد می کشد...
دلم برای کسی تنگ است که روزگاری مرا می فهمید و عشق را عشق می دانست...کسی که برای راه دادن خود در کلامم هیچ بهانه ای به دل راه نمی داد.
کسی که ساعتها با حضورش در ذهنم دنیایم را نقاشی می کرد و خورشید و ماه را برایم به تصویر می کشید.
کسی که لحظه های کبودم را با باران یاد وجودش سیراب می کرد.کسی که  سطر اول دفتر خاطراتم تا خط آخرش را زندگی می بخشید.
دنیا آنقدر هم بد نبود،اما اینک اندکی بد شده است...فاصله را بدون عینک نیز می توانم ببینم...اگر می شود این فاصله را کمتر کن.

پایان.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 25 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 25 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
ساعت اندکی به 2 بامداد است...همچنان برای تو می نویسم...
و من گذر زمان را پا به پای عقربه های ساعت سپری می کنم...عقربه هایی که بی رحمانه با صدای تیک تاکشان رنج دوریت را به یادم می آورند.من به سقف اتاق خیره میشوم و اندوه یادت را سر می کشم که همچون شرابیست مرا از دنیا فارغ می کند...
امشب چشمانم نوید یک باران سیل آسا را می دهند...چشمانی که بغض گلویم را فهمیده اند و دردش را درد می دانند.
چشمهایم می بینند که در این میکده ی عشق از دست می روم و مددی نمی جویم.من بی نیاز از بودنم، بودنی که تو را ارزانی دیگران کند، بودنی که دست های سایه ات را هم معجزه می داند، بودنی که نمی تواند بودنت را پس بگیرد.
نمی دانم...شاید من در قمار عشقت بازنده باشم...
من از آسمان دلگیرم ، آسمانی که ابرهایش را برای دلتنگی هایم نمی باراند...و از زمین دلگیرم، زمینی که آیه های یأس را بر علف های هرزش می خواند.
من از تو نیز دلگیرم...تویی که فقط یادت را در دلم کاشته ای و هر لحظه روحم را جدا می کنی.

پایان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 24 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور

وقتی پیشم نباشی، عکساتو من میبوسم/تو تنهایی می شینم،لباس بغض میپوشم.

 

وقتی پیشم نباشی،آغوشمو می بندم/با یه اشاره ی دلت،باعکس تو می خندم.

 

وقتی پیشم نباشی،ستاره هم ناز می کنه/با چشمک دوباره،رو أبرا پرواز میکنه.

 

وقتی پیشم نباشی،خنده باهام غریب میشه/تو رویاهای شیرینم،فرشته هم رقیب میشه.

 

وقتی پیشم نباشی،دلم هرگز وا نمیشه/تو کلبه ی کوچک من،آخه کسی جا نمیشه.

 

وقتی پیشم نباشی،خنده واسم حروم میشه/باگریه های نیمه شب،اشکای من تموم میشه.

 

وقتی پیشم نباشی،کی دوس داره أخم کنی؟/با خنجر نگاهت،قلبشو پرزخم کنی.

 

وقتی پیشم نباشی،کی أخماتو باز میکنه؟/وقتی که غصه داری،گونه هاتو ناز میکنه.

 

چه روزای خوبی بودن،باهم کنار دریا/قدم زدن توساحل،انگارکه بود یه رویا.

 

چه روزای خوبی بودن،رو ماسه هاوتخته سنگ/برای اون روزای خوب،یهو دلم شده چه تنگ.

 

من بودم وتوبودی،دریا و آغوش تو/تو ساحل آرامش،من شدم مدهوش تو.

 

دریا بدون منو تو،انگار یه چیزی کم داره/بدون ردپای ما،یه عالمه غم داره.

 

روزای خوب تموم شدن،من موندم و خاطره ها/انگار هر روز که میگذره،بیشتر میشن فاصله ها.

 

 

خوب میدونه این دل من،که سرنوشتمون جداس/انگار باورکرده دلم،اینا همش کار خداس.

 

تو دشت خاطراتمون،خاطرتو پس نمیدم/دیگه تو این دنیای پست،دلو به هیچ کس نمیدم.

 

خوب میدونم یه روز میگن،باید فراموشت کنم/با قطره ی وجودمم،نمیشه خاموشت کنم.

 

میترسم از روزی که تو،دستات تو دست اون میشه/میمیره این وجود من،دلم از غصه خون میشه.

 

طفلی دل ساده ی من،بلد نبود چکار کنه/برای داشتن دلت،چه جوریا شکار کنه.

 

بترس از خدافضی،از اشکای پشت سرت/زیاد میشه اشکای من،دریا میشه دورو برت.

 

برو کنار قسمتت،مردن واسم سخت نمیشه/خوب میدونم بدون تو،پروانه خوشبخت نمیشه.

 

پروانه که میگم منم،میسوزمو جون نمیدم/کشته میشم کنارتو،یه قطره هم خون نمیدم.

 

یه روز کنار دیگرون،اگه دلت واسم تپید/بگو خدا رحمت کنه،به آرزوش که نرسید.

شعر:منصور





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور

از:من

به:...؟

تقدیم به......:عزیزم من تورا به وسعت همه ی خوبی هایت دوست میدارم،یاد تو در قلب من شکوفه های نگاه مهربانت را می رویاند.نگاهی که چشمانم که هیچ،بلکه قلبم را تسخیر میکند و دشت وسیعش را سرشار از بذر عشق چشمانت میکند.بذری که ثمری جز محبت برایش نیست. عزیزم تو برای من همان خدای عشقی هستی که در کعبه ی دلم  با احرام سفید عشق تو هر شب و روز تورا طواف میکنم،من هیچ بتی را در این کعبه راه نخواهم داد و ابراهیم وار آنها را میشکنم. نازنینم من از مرز بودن و وجود داشتن گذشته ام و همه ی وجودم وجود مقدس تو شده است،آری مقدس.تقدسی که با وجود آلودگی من به من روی کرده است. تو برایم بیشتر از آنی که بدانی،من بهار وجودم را از باران احساسات تو دارم،من شکوفه های وجودم را از ریشه ی عشق تو دارم.در این هیاهوی نفس گیر زندگی فقط تو هستی که به کلامم و احساسم رنگ عشق هدیه میکنی. گلم بی تو هر ثانیه ی اینجا برایم ساعتها سپری میشود،تو با دلم و احساسم چه ها کردی.من زندگی با تورا دوست دارم،من میخواهم بجای آب شدن از دوری تو در کنارت جانی دیگر بگیرم و هر روز زنده تر شوم، محبوب من تو همیشه برایم یک آرزوی رویایی بودی و هستی،اینها همه هدیه ی عشق است.اکنون من در شهری نیستم که تو در آن نفس میکشی ولی تلاطم عجیبی در دریای احساساتم موج میزند. حالم خراب تر از آنست که تو بدانی،روزگاری من دنیایی داشتم،شاید عشق به خدا را نداشتم ولی فقط او را عشق می پنداشتم،اما تو آمدی و انیس تنهایی من شدی و به قلبم جانی تازه هدیه کردی،نمیدانستم که عشق به تو مرا به پله های نزدیکتر به خدا میرساند.پس من عاشقانه به سویت آمدم و تو لبخندت را نثار وجودم کردی و من تو را همسفر زندگی خویش ساختم. محبوم ،من میخواهم همیشه در تاریکی زندگی من بتابی و آرامشم باشی،میخواهم همیشه شمع وجودت برای پراونه ی چشمانم روشن باشد. کسی نمیتواند وجودت را از من پس بگیرد چون نامت،عشقت و بودنت بر صفحه ی دلم حک شده است،ای خورشید خاموش نشدنی من،با تو گرمای عشق را دوست دارم،نمیخواهم عشقمان تاریک شود.عشق ما آرام آرام آرام همچون ابرهای پاییزی میگذرد و ما همچنان عاشق...کاش میشد که دوباره بیایی و یک لحظه دستانم را بگیری تا از وجودت بودن را بگیرم،کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی تا دوباره به چشمانت خیره شوم و نبودنت را با نگاهت فراموش کنم.کاش میشد دوباره بیایی و با بوسه ای از عمق وجودت به من بگویی که هستم و هستی را به من هدیه دهی. هر چه خواستم خودم را و دلم را به روی عشق تو ببندم اما تا چشمهایم را باز کردم دیدم عشق تو از چشمانم گذشته.دلم فقط تو را میخواست.عزیزمن بار دیگر دستهایم را آنگونه عاشقانه بگیر و به چشمانم خیره شو تا دوست داشتن را از عمق نگاهت بخوانم، بار دیگر با من قدم بزن مثل آن روزهای خوب که دستانمان پلی ساخته بود بین وجودمان،مثل آن روزها که ساحل با دیدن عشق ما عشق خود به دریا را فراموش کرد،مثل آن روزها که با چشمهایم تو را ناز میکردم. آغوشت دریای بودنم است،دریایی که اگر در آن غوطه ور شوم جانی تازه میگیرم. نازنینم فقط صدای پرمهر تو گوشم را پرکرده و نوای دلفریب تو آشیانه قلبم را تسخیر کرده،مبادا اشکی از چشمان نازنینت جاری شود،با هر قطره اشک خنکی روی گونه ات قطره ی خون داغی در دل من موج میزند،،مبادا غصه ای به دلت راه دهی که آشیانه ی دلم را میسوزانی،عزیزم کاش دوباره بشود که سرم را روی شانه هایت فرود آورم و دستان گرمت را از عمق بودنم احساس کنم.چه تکان دهنده هستند این واژه ها وقتی برای تو نوشته شوند و چه زیبا خوانده میشوند وقتی که بدانم چشمان تو آنها را می بیند... حرف ها زیاد است ولی فرصت اندک،دنیایی حرف برایت دارم...منتظر آغوش پر مهرت مانده ام تا بتوانم وجودم را به بودنت هدیه کنم...23 تیرماه .93

لطفا کپی نفرمایید.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :