تبلیغات
ناکجا آباد دیوانگی - نامه ای به پدرم
 
ناکجا آباد دیوانگی
دردهای تکراری من
درباره وبلاگ


my instagram: mansournaderi201

مدیر وبلاگ : منصور نادری پور
نظرسنجی
میزان رضایت شما از نوشته های من؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


جمعه 27 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
سلام پدرم....
اکنون مدتی است که از رفتن تو می گذرد ولی من هنوز نمی توانم باور کنم،نمی توانم رفتنت را تقدیر بدانم.کاش بیشتر می ماندی  تا بتوانم بیشتر دستانت و نگاه دلسوزانه ات را ببینم، پدرم تو دردهای زیادی را برای ما متحمل شدی ولی هیچ وقت خم بر ابرو نمی آوردی.تو ذره ذره از وجودت را فدای لحظه های ما کردی ولی
نگاهت همیشه رضایت بخش بود...
پدرم...دلم برایت تنگ شده است و کسی نمی تواند بفهمد...چون همه کسی را دارند که هنوز به او می گویند پدر، نمی فهمند چون همه براین باور هستند که پسر نه گریه می کند و نه دلش تنگ می شود...اما من می گویم که هم برایت اشک می ریزم و هم هر روز دلم تنگ می شود...
شاید همه فکر  کنند که مرگ تو برایم کهنه شده است اما نه پدر...هر روز غم نبودنت را سر می کشم که مانند شرابی تلخ روحم و جسمم را آزار می دهد...
پدرم دلم برایت تنگ شده است...حتی درختانی که با دستهای مهربان و رنج کشیده ی خودت بزرگ کردی بدون تو قطره ای آب را به زور می خورند...من می توانم این را بفهمم...پدرم درختانت هم بدون نگاه مهربانت کمرشان را خم کرده اند...
من در حضور دیگران نمی توانم گریه کنم و مجبور میشوم بغض تلخم را به تنهایی سر بکشم ولی گاهی با تو و یاد تو و عکسی که دارم خلوتی می سازم که غم نبودنت را اشک می ریزم و می دانم که تو مرا می بینی.
روز پدر که می شود من نمی دانم چه هدیه ای به تو دهم برایت قرآن می خوانم ولی اشکهایم بودنت را می خواهند که آرام بگیرند...
دلم هیج بهانه ای را قبول نمی کند...
پدرم توخیلی زود ما را تنها گذاشتی و رفتی...
من درد نبودنت را چگونه به دیگران بفهمانم...
پدرم هزار سال هم از رفتنت که بگذرد ولی من هنوز در توهم بودنت سیر میکنم...هنوز هم شانه هایت را برای تکیه گاهم می خواهم...هنوز هم دستانت را برای آرامش چشمانم می خواهم...
وقتی که تو رفتی دلم نیز مانند سقف اتاقمان ترک برداشت ولی کسی نمی فهمد...چون همیشه لبخندی بر لبانم است که کسی نمی تواند غم پشت آن را ببیند..
پدرم مرا ببخش که وقتی رفتی برای خداحافظیت آنجا نبودم...من وقتی نبودنت را احساس کردم که جسد تو نیز در خانه نبود و  زیر خاک آرام خوابیده بودی...
من نتوانستم تورا ببینم.
پدر نازنینم از تو ممنونم بخاطر همه ی خوبی هایت...بخاطر درسهای بزرگی که به من دادی، بخاطر خوبی هایی که در دفتر دلم نوشتی...بخاطر همه چیز و همه چیز...
پدرم...من یتیم نشده ام من تو را در قلبم و وجودم دارم و هیچکس مثل تو نیست...اینجا آنقدرها هم خوب نیست می خواهم پیش تو بیایم...اینجا آدمهایش از خوبی بیزارند...ولی تو خوب بودی و برای دیگران هم خوب بودی.پس من یتیم نشده ام...من خوبی هایت را در قلبم به یاد دارم...وجودت را در دلم زنده نگه داشته ام...
پدرم نگران چیزی نباش..ما اینجا همه حالمان خوب است و مادرم مثل گذشته ها نان می پزد و برایمان مثل تو همچنان خوب است.مادرم غمش را از ما پنهان می کند اما من در چهره خسته اش هر روز این غم سنگین، غم نبودنت را می بینم.من می توانم بغض مادرم را ببینم وقتی که جای خالی تو را در سفره خانه مان می بیند...
پدرم نمی توانم باور کنم که وجودمهربان تو داخل تکه پارچه ای سفید پیچیده شد و به خاک سپرده شد.من تورا به خدا سپرده ام نه به خاک.
همه می گویند تو مرده ای، همه وقتی اسم تو را ببرند میگویند پدر مرحومت، حتی در شناسنامه ات نبودنت را ثبت کرده ان اما من نمی خواهم باور کنم نمی خواهم این دروغها را باور کنم.پدرم تو برایم زنده ای و با من حرف میزنی.نگاهم میکنی و می فهمی مرا...دیگر کسی حق ندارد که بگوید تو مرده ای.


پدر مهربانم همیشه دوستت دارم....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.