تبلیغات
ناکجا آباد دیوانگی
 
ناکجا آباد دیوانگی
دردهای تکراری من
درباره وبلاگ


my instagram: mansournaderi201

مدیر وبلاگ : منصور نادری پور
نظرسنجی
میزان رضایت شما از نوشته های من؟






آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


یکشنبه 9 آذر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور

برای لحظه های بی هم بودنمان می نویسم...

برای آن شعرهایم که باید لب گوشت زمزمه می کردم..

برای آن نگاه پرمهرت که قاب عکسم را به گفتن دوستت دارم محکوم می کند.

برای تو

برای تویی که به اشک هایم بها دادی و به خنده هایم بهانه

و توبی که بهانه ای برای خندیدنم شدی...

برای تویی که روح و روان مرا در آغوشت عاشقانه می فشاری

برای تویی که بوسه های داغت را نثار روان آشفته ام می کنی..

و

برای تو برای تو برای تو





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 1 آذر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور

من و تو از غصه ها بی خبریم....سرسری از همه ی بودنیها میگذریم

دور شدیم از همه ی حادثه های شب و روز....چقدر ساده به این فاصله ها می نگریم

نیمه شب باهم و در خواب طلایی چه قشنگ...کاش سحرگاه ازین خواب قدیمی نپریم

دستمان به خدا و شب عشق، رنگین است.....پشت دروازه ی شهر خدا در به دریم

امشب از باغ انار دلمان مثل قدیم..........خنده ای تازه برای دل بابا ببریم

غصه ی دوریمان از دل هم را نخوریم.....بنده ی عشقیم منو تو،برهمه خلق بی خطریم

تقدیم به تو





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 29 آبان 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور

فاصله را بشکن

تا باور کنم بودنت دنیاییست 

که

خدا وعده اش را

به روزگارم داده است.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 19 آبان 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
یادمان باشد:
 یادمان باشد از عشق برای زخم خوردگان عشق نگوییم...
از بوسه های عاشقانه برای قلب های شکسته نگوییم...
از سرمایه و مالمان برای آدم های ندار نگوییم...
یادمان باشد:
کودکمان را در مقابل دیدگان یتیم به آغوش نکشیم...
از محبت و بودن کنار پدر و مادرمان  به آنانکه این دو فرشته را از دست داده اند تعریف نکنیم...
و اینکه
هیچوقت از داشته هایمان برای آنانکه ندارند چیزی نگوییم...
شاید به ظاهر کوچک اما دنیایی درد دارند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 19 آبان 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
مشغله ام نمی گذارد فکرت را دور بریزم...
من به انتهای بودنمان ایمان دارم و به انتهای فکر م...
انتهای ما، شاهزاده ای با اسب سفید و گذر از روی ابرهای متراکم نیست..
انتهای ما بودنی است و ماندنی و رفتنی با هم...
رفتنی که سنگ قبرمان هم آغوش هم میشوند...
انتهای ما یک دنیا عشق است و یک حسرت نافرجام
چه قیامتی شود انتهای من و تو....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 10 مهر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
برای تو می نویسم
برای لحظه های ابدیت تاریخی
یک نفر دستم را فشرد
بی هوا هوایی شدم
به سان یک مرد دلم بمرد
مرد و جانی تازه گرفت
در امتداد سکوت نگاه ما
به یکبار نگاهت چشمانم را به زندان کشید
فریاد گلویم را با سکوت سرکشیدم
در انتظار مهربانی دستانت جان گرفتم
میخواهم قصه ی عشقمان بر روی قلب تاریخ حک شود...
تا آتش بگیرد جگر فرهاد و شیرین
و بغض کنند لیلا و مجنون
و قصه ی عشقمان
صفحه ی اول کتاب های دبستان می شود
که اشک معلم را روی سطرهایش جا می دهد







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 5 مهر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور


دستانم را بگیر و مرا رها کن از این همه حصار دلتنگی....
دستانت برایم امن ترین خاطره است....
دستت را رها نکن که نقش قلبم به هم می ریزد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 2 مهر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور

نقش تو چه زیبا در دل نشست......خواب تلخ بی کسی هایم شکست

بی سرانجام غصه ها پرپر شدند...خنده ها پیکی به دست بردرشدند

مهر تو اندر دلم نقشی ببست.....نقش های غیرتورا در هم شکست

آری عشق بودن این پیوندهاست....رازهایی در پشت این لبخندهاست

رازهایی در نگاه سرسری..........در دلت گوید زهر کس بهتری

عشق در یک نگاه زیبا شود......بعد از آن در چهره ات پیدا شود

«عشق یعنی در جدال خستگی....سعی اندر قطع هر وابستگی»

روح من از عشق تو پر می کشد....جام های غصه را سر می کشد

غصه ام با بوسه ات همساز شد...قصه ی مجنون دگر آغاز شد

تو شدی لیلا و در جانم شدی....در حریم عشق، درمانم شدی

اما افسوس زتو دورم کردند....من نخواستم،لیک مجبورم کردند

همه عهدکردند که شکستم بدهند...یا که لااقل کار به دستم بدهند

کم کمک این دل،ترک برداشت.....ذره ای از درد مشترک برداشت

درد دیوانگی،تنهایی زار زدم......بی سبب فکرم را دار زدم

ناب ترین شعر من داد بزن.......فاصله کم نشد، فریاد بزن

بی جهت شوم  زائر چشمانت...یا که مست ترین شاعرچشمانت

شاعری که دردش را نمی دانند....از نگاهش بغض را نمی خوانند

تصویر تو مرا در هم ریخت.........قاب عکست را بر دلم آویخت

من سراپا در نگاهم درد شدم.....در فراقت،پیکر چند مرد شدم

آخر منصور کنارت جان میگیرد.....« با این همه هربار زبان می گیرد»

تقدیم به تو با تمام احساس بارانی ام....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 31 شهریور 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

وهر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
وقلب
برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
 
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .
روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست وجوی قافیه
نبرم .
روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد
روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ...
ومن آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم...

شاملو





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 12 شهریور 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
اینجا عشق را به دار زده اند ولی من همچنان عاشقت می مانم....
تورا تا مرز بی نهایت عاطفه ها عاشق می مانم...بگذار دوست داشتنم را در قالب روحم برایت به هدیه آورم...
نمی دانم...من از میان این همه گرگ های گرسنه ی روابط و محبت، فقط تو را دارم...
نمی خواهم کسی دیگر برایت ترانه ی عاشقانه بخواند..
تو در قلب من هستی و برای من...دیگران حق ندارند دردهایشان را برایت آواز بخوانند...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 2 شهریور 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
خسته نباشی...
بازی را تو بردی.
من بازی را باختم.
دیگر نمی خواهم برای خاطر من از کسی بگذری...من از تو گذشتم.
روزی می آید که خاطرات تک تک واژه های عاشقانه ام آزارت می دهد...







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 1 شهریور 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
دیگر به بودنم شک دارم...به باورم شک دارم...به حرف های زیبا شک دارم...من رویاهایم را روی آب ساخته بودم.
دست ناجوانمرد روزگار تمام رویاهایم را به دست باد داد.حرفهای آدم های زخم خورده در گوشم طنین انداز می شود که می گفتند: عشق، مفت نمی ارزد...
عشق های تقلبی، وعده های بی سرانجام، باورهای غلط، حرف های عاشقانه ی هوس برانگیز، دلخوشی های محدود، دوست داشتن های بی عمل، اینها همه زخم های عشق است...زخم های عشقی که تمام غمهای عالم را یکباره به خورد من داد..
گاهی انسان با وعده ها و رویاهای شیرین دلخوش است و نفس می کشد...گاهی انسان به غیر از این رویاها هیچ چیز دیگری ندارد.شاید می داند که به آنچه می خواهد نمی رسد ولی دوست ندارد که بپذیرد...دوست دارد که به دل صاف و ساده ی خودش همین رویاها را هدیه کند...می خواهد دل کوچکش خودش واقعیت را بفهمد نه به زور آن را در حلقش فرو کنند...اما افسوس که روی زمین خدا داشتن رویا جرم است و قبولش گناهی بدتر...همیشه دلخوشی های آدم ها اندک هستند...کسی که ملکه ی قلبت است و بی هیچ واهمه ای دستش را در خیابانهای شلوغ در دستت گرفته ای و شانه به شانه ی هم لحظاتت را با او عاشقانه سپری می کردی به یکباره چنان آب سردی بر پیکره ی وجودت می ریزد که تمام دنیا روی سرت خراب می شود و همه ی گذشته و وعده های عاشقانه اش مانند یک فیلم از مقابل دیدگانت گذر می کند و تا به خود می آیی می بینی که هیچ چیز نداری جز یک دل زخم خورده ی فرسوده که دیگر هیچ جا خریداری ندارد...
کسی که بهترین بهانه ات برای زندگی بود حرف هایی میزند که بدترین بهانه ات برای مردن می شود...
اینها همه شاهکار عشق است...عشقی که آن را مقدس می پنداشتی...مگر یک عاشق غیر از دلش دیگر چه سرمایه ای دارد؟
چرا همه ی سرمایه ی وجودش را یکباره از بین می بریم؟صحبت از عشق دوطرفه است....یک طرف عاشقی که ماه ها برای داشتن عشقش رویاها در سر می پروراند و طرف دیگر معشوقی که در فکر این است چگونه این کلبه ی کوچک رویاهایش را ویران کند...تا اینکه می رسد آن روز و همه ی ملائک نظاره گر این صحنه هستند که چگونه دل یک عاشق شکسته می شود و از بین می رود...آنگاه فرشتگان خدا به حالش اشک می ریزند و سجده ی شکر بجا می آورند که انسان نشدند...قیامتی دیگر است این  بربادی آرزوها...قیامتی که فقط خدا آن را می بیند...ولی افسوس که هیچ دادگاهی و حسابرسی در آن نیست...دریایی از عشق همه ی سرمایه ام بود...من وجودم را پای این عشق گذاشته بودم...انصاف نیست که مرا اینگونه ناامید کنی...من واقعیتت را نمی خواستم فقط دلخوشی اش را می خواستم...حقیقت را برای خودت نگه می داشتی...
نمی دانم تو با من چه ها کردی ولی خدایمان می داند...تو بغضی به قلب من هدیه دادی که فقط با خاک شدنم پاک می شود...نمی توانم و نمی دانم لبخند بزنم...همه چیز را به یکباره از دست دادم...من پیش خودت و خدایت از تو شکایت خواهم کرد...من نیازی به این واقعیت طوفانی نداشتم...مثل همیشه با این جمله قلبم آرام می گرفت و به همین جمله ات قانع بودم که می گفتی: هر چه خدا بخواهد...
همین برایم کافی بود بدون اینکه چیز دیگری بر زبان بیاوری...
اما تو اینگونه نخواستی و مثل همه مرا مجبور به زندگی کردن با کسانی کردی که نمی توانم....
من برای وصالمان شمعی روشن کرده بودم که آن را خاموش کردی.دیگر از تو چیزی نمی خواهم.
لیلا و مجنون برای هم جان می دادند و سر به بیایان می زدند....فرهاد برای شیرین کوه را کند و جان داد...زلیخای اشراف زاده سالهای سال در پی یوسف می گشت و ملامت همه را به جان می خرید...اما ما چه کردیم؟؟؟؟
ناامیدی و سکوت....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 26 مرداد 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
مهربانم....
حرمت نگاهم را با چشمانت دریاب...من در این سرمای عاطفه ها محتاج نوازش چشمان تو هستم....
ای بودنی ترین مخلوق خدا....اشکهایت را برای فاصله هایمان قاب کن تا آینه ای باشد برای خاطرات با هم بودنمان...
من تو را بی بها و بی بهانه دوست می دارم...
از عشق با من بگو و همچنان از عشق بگو....تمام تنم در پیله ی گرمای عشقت داغ شده است...گرمایی که عطشم را برای دستانت بیشتر و بیشتر می کند...
از عشق با من بگو...تمام دریای احساست را برای من بگذار تا مرا غرق در خود کنی...

بودنت را می خواهم...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 16 مرداد 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
دیریست که دستانم یارای همخوانی با دلم را ندارند...
این روزها لحظه هایم عجیب سرد شده اند....رویای ما آنچنان زیبا بود که شب ها به آغوشش می کشیدیم و چشمانمان را می بستیم اما افسوس...
اما افسوس که فلک با ما سر جنگ داشت...
و زمین و زمان نیز به ما فهماندند که رویای شما جرم سنگینیست که سایه اش چشم حسادت زمین را باز نگه می دارد...
اما افسوس که میان ذوق رویای شیرین من و تو خدایمان فاصله انداخت...نمی دانم چه شده که احساس هاس شیرین نیز با ما سر جنگ دارند.
کاش می توانستم مثل همه به بازی های گرگ روزگار بی تفاوت باشم...
افسوس که تخته سنگ های رویای ما مرغابی عشق را ندیدند...
اما دستانت را رها نخواهم کرد و بی هیچ واهمه ای وجودم را میان بازوانت رها میکنم تا مرحمی باشد برای این دل کهنه ام.
منتظر امید از دست رفته ام می مانم تا با تو قسمتش کنم...

به امید دیدار.....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 5 مرداد 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
چقدر دل های آدمها این روزها بیصدا می شکنند
و .....
 و هیچ دادگاهی خرده هایش را جمع نمی کند
و ....
   
هیچ مجازاتی برای هیچ کس نیست....
 
این روزها دوست داشتن را هیچکس نمی فهمد....صداقت و راستی واژه ای بیگانه در حریم عشق هستند....
خدایا....ما آدم هایت لیاقت عشق را نداشتیم، این هدیه ی گرانبها برایمان زیاد بود...کاش دوست داشتن را به آدم هایت تقدیم نمی کردی....

خدایا...لیلی از مجنون می گریزد و شیرین از فرهاد......فرهاد.... تو برای عشق جان دادی ولی ما دل را هم به زور می دهیم و با اندک کلامی تمام حرمت های عشق را زیر پا می گذاریم....
فرهاد ما را ببخش که اینگونه راهت را ادامه می دهیم....زلیخای وجودمان کشته شده و دیگر نفسی ندارد....

زمزمه ی وجودم همیشه این بوده که عشق مقدس است و آستانه ی تحمل همه را بالا می برد ولی......نمی دانم....حتی برای هم کلام شدن با آن که دوستش داری باید برای واژه هایت گذرنامه داشته باشی تا مبادا از تو رنجیده شود....من ساده می اندیشیدم ولی خدایا دنیای عشق جور دیگریست.....
 
کاش کسی بود تا صدای شکستن دلها را می شنید...دلم گرفته است و در حوصله ی هیچ کس نمی گنجد....خدایا من دنیایت را نمی خواهم....
ولی....

ولی همیشه "او " را در همه جای هستی ات شادی هدیه بده....و باقی خط سفید زندگیم را به " او " بده.....من از تو چیزی نمی خواهم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 3 مرداد 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
امشب دلم هوای آسمان دلت کرده است...ثانیه های نبودنت در پشت پنجره ی دلتنگیم سرک می کشند.
ای رویایی ترین خلقت خدا...لحظه ای نقاب را از چهره ات بردار تا عاشقانه های من گونه هایت را بوسه باران کند.
واژه های من با بودن تو توازن عاطفی پیدا می کنند.خط های دلتنگیم را به یادگار برایت می گذارم...شاید بامدادی نزدیک نه صدای خروس سحر خوان و نه مؤذن صبحگاهی گوش هایم را دیگر ننوازد اما تو بدان و همچنان با یادم بخوان....
و من بیصدا در زیر آوار بغض ها و سکوتم ذره ذره از وجودم را می خورم تا اسیر کرم های جهالت دیگران نشوم....
نمی دانم چه کسی حرمت حریم قلبم را می فهمد اما میدانم تو بی ریا اینجا قدم گذاشتی و تنهایی ملولم را زندگی و روحی عاشقانه بخشیدی...

بخاطر خوبی هایت همیشه خوب بمان...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 1 مرداد 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
تو چه می دانی که روزگار من بی تو قیامتی دیگر است؟

تو چه می دانی که تنها پناه بی کسی هایم بغض هایی هستند که خودم را پشت آن ها مخفی می کنم...؟

و امشب....

آنچنان مست این غم ها شده ام که بودشان را لازمه ی حیات خاکستری ام و نبودشان را رنج و عذاب خویشتن می دانم.

نمی دانم....
 دیگر نوشته هایم برایم تهوع آور شده اند.

 و چه زیبا گفته اند:

"" گاهی آنقدر دلتنگ کسی می شوی که اگر خودش بفهمد، از نبودنش خجالت می کشد""




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 31 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
روح من از عشق تو آزاده شد                                   همچو عطری بر سر سجاده شد

 آن زمان که دلم عاشق بشد                                   دیگر از چشم همه افتاده شد

لب چو وا کردیم بگوییم عشقمان                             هر کسی سنگی به دست آماده شد

سیب دنیا را نخوردم من ولی                                     بی وفایی از مرامش زاده شد   

 تا تو برگردی دلم هر ثانیه                                         منتظر روی خطوط جاده شد      

چون شدم مست نگاه چشم تو                                حل هر بحران برایم ساده شد




تقدیم به تو...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
از:من
به:.....؟؟
 
سلام عزیزم....باز هم من و باز هم دنیایی از دلتنگی برای تو.دلتنگی که مانند خوره به جانم افتاده و هر دم  صفحه ی روحم را می خراشد.دلتنگی که فقط می توانم آن را در سقف پوشالی نوشته هایم مخفی کنم تا برایت چکه کند.واژه های عریانم را لمس کن تا وجود خالی ات را میان بازوان دلتنگی هایم احساس کنی.راستش را بخواهی این روزها حال و هوای دلم ابریست و دستان دعا کاری برایم نمی کند.نمی دانم کجای قصه ام را کودکان نوشته اند که بازی های کودکانه را تداعی می کند.چه میشد کسی می فهمید که من دیگر بزرگ شده ام و قلبم برای خودم نمی تپد و با هر تپش رویایی را می پروراند. رویایی که همه ی آدما می خواهند مقابل آن سد بسازند.غصه ها، ترس ها، تردیدها، خنده ها، گریه ها و حتی فکرهایم در دست دیگران است.
محبوبم... من محتاج هیچ دریچه ی نگاهی نبودم که پنجره اش را به رویم باز کند، من خودم بودم و وجودی از عشق و در انتظار کسی که مرا از عمق دیوانگی هایم بفهمد و تا دور دستها مرا ببرد و دستهایم را همچنان محکمتر بفشارد.... و نمی دانم تو از کجای قصه ام پیدا شدی و با نوازش مهربان نگاهت دلم را آنچنان ربودی که دیگر بودن را نمی فهمید.ولی من نمی دانستم که اینجا دوست داشتن تو جرم و گناه است.اما حالا که این را می دانم....و می دانم که دوست داشتنت را نباید فریاد بزنم...اینجا همه و همه به ظاهر فریاد دلت را از عمق جان گوش می دهند و می شنوند اما پای عشق که به میان بیاید آیه ها و کلام خدا را برایت تفسیر می کنند.عزیزم ...من دیگر نمی توانم جماعتی را بخواهم که دلم را زندانی کرده اند تا مبادا کسی را دوست داشته باشد...اما من از پشت میله های سکوتم می توانم دوست داشته باشم و از پشت همین پرده ها آن را فریاد بزنم اما افسوس که این جماعت نفرت را بیشتر از محبت می شنوند.
این جماعت خیلی می فهمند همه چیز را خوب می فهمند، عزیزم مبادا از دوست داشتن برایشان بگویی...آنها همه چیز را می فهمند...نمی گذارند اندکی آسوده باشی، حتی در رویاهایت با تو سر جنگ دارند.
محبوبم...نمی دانم دیگر آسودگی را برای قفس تنگ تنهاییم بخواهم یا برای دیگران...نمی دانم دفتر زندگی خودم را نقاشی کنم یا رویاهای دیگران را رنگ آمیزی کنم.نمی دانم وجودم برای قفس تنگ خودم است یا برای دنیای دیگران...
اما تو بدان من نمی توانم آسمان عشق را بدون وجود تو زیبا ببینم...
نمی دانم شاید معیار عشق این روزها " مصلحت " باشد....
 پایان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 تیر 1393 :: نویسنده : منصور نادری پور
کمی آهسته تر گامهایت را را روی خطوط نوشته های پریشانم بگذار...
 
 .......

ساده از آنها نگذر....با دل نوشته ام باید با دل بخوانی.

نوشته هایی که می خواهم بی محابا باشند و با جسارت ولی افسوس بامحابا هستند و بی جسارت...

نمی دانم به روزهایی بخندم که گریه کردم و یا به روزهایی که خندیدم گریه کنم.
 
می دانم تو روزی مرا در آغوشت خواهی گرفت
 
شاید وجودم را
       
وشاید عکسم را که روی آن نوشته شده:
 
     "  چهل روز گذشت" 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 3 )    1   2   3